مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

250

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حكايت منادمت شيطان با ابراهيم موصلى و نيز حكايت كرده‌اند كه : ابو اسحق ابراهيم موصلى 35 گفته است كه : من از هرون الرشيد دستورى خواستم كه روزى از روزها را بر من ببخشايد كه با پيوندان و برادران خلوت كنم . خليفه روز شنبه را جواز داد . من به منزل خود بازآمدم و طعام و شربت و هرچه كه حاجت به آن داشتم ، حاضر آوردم و با دربانان گفتم كه درها ببندند و كس را نگذارند نزد من آيد . پس در آن هنگام كه من نشسته و زنان بر من گرد آمده بودند ، شيخى خداوند هيبت و جمال كه جامه‌هاى سفيد در بر و طيلسان بر سر و عصائى كه قبضهء آن سيمين بود ، در دست دارد و رايحهء طيب و گلاب ازو همىآيد ، آمد . مرا از ديدن او خشمى بزرگ روى داد و نيت آزردن دربان كردم . پس از آن ، شيخ ، مرا سلام داد . من رد سلام كرده ، او را بنشستن دستورى دادم . شيخ بنشست و با من احاديث عرب همىگفت و اشعار ايشان هميخواند تا اينكه خشم من برفت و گمان كردم كه چون غلامان من ادب و ظرافت او را دانسته‌اند ، بعمد او را بمجلس راه داده‌اند كه عيش بر من تمام شود . آنگاه بشيخ گفتم : تو را در طعام ، ميلى هست ؟ جواب داد : من حاجت بطعام ندارم . پس از آن به من گفت : اى ابو اسحق ، آيا سر آن دارى كه تغنى كنى تا از حسن صنعت تو چيزى بشنوم ؟ من از سخن او در خشم شدم . پس از آن ، سخن او را هموار كرده ، عود بگرفتم و بزدم و بخواندم . گفت : آفرين بر تو اى ابو اسحق . ابراهيم گفته است كه : مرا از اين سخن ، خشم فزونتر شد كه بىاجازت آمدن او بس نبود كه مرا با نام خود مخاطب همىكند ؟ پس از آن با من گفت : سر آن دارى كه بار ديگر بخوانى ؟ كه ما نيز ترا پاداش خواهيم داد . من عود گرفته ، تغنى كردم و تمامت راهها از بهر او بزدم از آن‌كه گفته بود ترا پاداش خواهم داد .